شعر امام



♨️ مُعْجزِ عشق


ناله زد دوست که راز دل او پیدا شد

پیش رندان خرابات چسان رُسوا شد


خواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس

در میخانه گشودند و چنین غوغا شد


سر خُم را بگُشایید که یار آمده است

مژده‌ای‌ میکده! عیش ازلی‌ برپا شد


سر زلف تو بنازم! که به افشاندن آن

ذرّه خورشید شد و، قطره همی‌ دریا شد


لب گشودی‌ و ز مِی‌ گفتی‌ و میخواره شدی

‌پیش ساقی‌، همه اسرار جهان افشا شد


گویی‌ از کوچهٔ‌ میخانه گذر کرده مسیح

که به درگاه خُداوند بلندآوا شد


مُعجز عشق ندانی‌ تو، زلیخا داند

که بَرَش یوسف محبُوب چنان زیبا شد



امام خمینی رحمت الله علیه 1367


[ بازدید : 7 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]
[ شنبه 21 مرداد 1396 ] [ 20:08 ] [ مریم محمدزاده ]
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ بک لینک جوغن دانلود اهنگ
بستن تبلیغات [X]